شبنم اشگ

دل دیوانه دیشب عالمی داشت

جدا زان چشم غمگینت غمی داشت

شبی بود و شرابی بود حالی

بداغ سینه سوزت مرهمی داشت

حریمی بود و ساغر پر می ناب

در آن خاموشی شب، محرمی داشت

چنان شد بی خبر از عالم جان

کزین عمر گران گوئی دمی داشت

نبودش شکوه از بی همزبانی

خدا را شکر، دیشب همدمی داشت

صفای این غم دیرین بنازم

که با دل رشته‏های محکمی داشت

سحر چشم «هما» چون غنچه گل

هنوز از شبنم اشگی نمی‏داشت

شعر از : «هما میرافشار»

 


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/06 ساعت 22:11 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت