عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشك باران خورده...

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
 

جهان عشق را باز نمي شناسد. بشر نمي داند با اين واژه چه بكند. همه چيز را مي‌تواند در صفت‌ها، قيدها، بايدها و نبايدها و در يك كلام تعريف كرد، ولي پاي اين واژه كه در ميان مي‌آيد زبان بشر سترون مي‌ماند.

به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، محمد آقازاده در وبلاگ خود به نشاني http://aghazadeh.blogfa.com آورده است: هر بار مي پنداريم از اين جادوگر افسون زدايي كرده‌ايم و مي توانيم با زبان عقل از آن سخن بگوييم ناخواسته در دامش گرفتار شده‌ايم و خود ما نشانه شكست در اين وادي شده ايم. ما همچون ديگران از راندن اين بازرگان دل و سوداگر بي ترحم و رباينده عقل و احساس از خودمان در مانده‌ايم.

عشق چيست؟ اين پرسش قرن‌هاست پاسخ ما را مي طلبد ولي پاسخي وجود ندارد. تنها مي توان از آن گزارشي بدست داد. جاي پاي قاعده‌ها و منش ها را در نمونه ها بازيافت...

عشق هم تهيست و هم پر.هم بيان نشدني و هم بيان شدني است. يك ديالكتيك مخوف. حتي شعر زبان قاصر دارد در برابر آن.

عشق آرام و قرار را مي گيرد. عاشق منتظر است. انتظار هميشگي او را دچار جنون مي كند. بايد صدايش را بشنوم. بايد ببينمش. بايد كلام شاعرانه اش را بشنوم. ولي زماني كه مي بيند و مي شنود و مي خواند حسي از گريز دراو بيداد مي كند، نمي تواند تاب آورد اين همه سنگيني و ازدحام حضور را. پس مي گريزد و تا اندكي دور مي شود باز لهيب انتظار جانش را مي سوزاند و خاكستر مي كند.

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشكك باران خورده و گاه به سوزناکي آتش دوزخ. عشق نهايت تنهايي است. نيازي هميشگي به آن ديگري و همين اين نياز است كه خطوط متقاطع جذب و طرد را بر مي‌انگيزد.

عشق هرگز پايان نمي گيرد. شكست مي خورد. اما در گوشه قلب مي ماند و هرازگاهي سرك مي كشد و حق خود را مي خواهد. يك بار كه عاشق شوي. هميشه هستي...

منبع: http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1081326


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/06 ساعت 14:37 موضوع عکس و مطالب عاشقانه | لینک ثابت