آسمان همچو صفحة دل من
روشن از صبوهاي مهتاب است
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوش تر از خواب است
برلبم شعلههاي بوسة تو
مي شكوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستارهاي پرنور
ميدرخشد ميان هالة راز
بي گمان زان جهان رويائي
زهره بر من فكنده ديدة عشق
مي نويسم بروي دفتر خويش
جاودان باشي اي سپيدة عشق
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/23 ساعت 23:40 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
شوق ديدار دوست چه زيباست
انتظار اين ديدار زيباتر از شوق ديدار
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/23 ساعت 23:36 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
جوانمردی در صحرایی می گذشت . سنگی را دید که به سان قطره های باران پیوسته ازو همی چکید . ساعتی در آن نظر می کرد ... رب العالمین از کرامت آن دوست سنگ را به آواز آورد .
سنگ گفت : هزاران سال است که خداوند مرا بیافرید و از بیم قهر او و سیاست خشم او چنین می ترسم و اشک حسرت همی ریزم ...
آن جوانمرد گفت : بار خدایا ! این سنگ را ایمن گردان . جوانمرد برفت ، چون باز آمد همچنان قطره ها می ریخت . در دل او افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر خدا !
سنگ به آواز آمد که : ای جوانمرد ! مرا ایمن کرد ، اما در اول اشک همی ریختم از حیرت و بیم عقوبت و اکنون همی ریزم از ناز و رحمت
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/11 ساعت 15:34 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
دين « نه »
تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/11 ساعت 15:33 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .
گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم .
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/11 ساعت 15:32 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
بوی باران
شب تاریکی بود و باد سردی در دالاس میوزید که دکتر بیمارستان وارد اتاق دایانا بلسینگ شد. دایانا هنوز به خاطر عمل جراحی سست و بیحال بود.
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/25 ساعت 9:43 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
قدری بیشتر
گفتم مرو ای بود من ای تار من ای پود من
آتش مشو دودم مکن اینگونه نابودم مکن
عشق تو شد دمساز من پایان من آغاز من
بندی شدم بازم مکن، دیوانه از نازم مکن
غافل مشو از یاد من، بشنو دمی فریاد من
اینگونه نا شادم مکن، پر بسته آزادم مکن
آخر تو هستی جان من، پیمان من، ایمان من
دیگر پریشانم مکن، روبر رقیبانم مکن
ای عشق آتش زای من، سرمایة سودای من
از عالمی پروا مکن، عاشق شدی حاشا مکن
آخر بگو این شور و شر، در قلب تو دارد اثر؟
با بوسهای همچون شکر گفت از تو قدری بیشتر
شعر از هما میرافشار
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/19 ساعت 23:10 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
قسمتی از نیایش علی شریعتی
خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.
خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.
خدایا:مرا در ایمان آ« اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلقآ« باشم.
خدایا:به من آ« تقوای ستیزآ» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/14 ساعت 14:51 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
مرا بشکن
ترا با اشگ خون از دیده بیرون راندم آخر هم
که تا درجام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را،
بزلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را
مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/13 ساعت 23:49 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
ناشناس
کیستی؟ معشوق دیرین منی
کیستی؟ رؤیای شیرین منی
این توئی آنکس که بندی بستهام
از نگاه او بقلب خستهام
آنکه رنجوریم، رنجوریش بود
وآنکه خاموشیم، مهجوریش بود
آنکه میخواند از نگاهم راز دل
وز لب خاموش من، آواز دل
آنکه جان من بجانش بسته بود
غیر من از عالمی بگسسته بود
این توئی آنکس که شبهای دراز
با دل پرمهر من میگفت راز
آنکه بی من غیر من فکری نداشت
آنکه جز نام هما ذکری نداشت
هستی من بود و مستی بخش من
روح وجان ما یکی بود و دو تن
بود جانش بافته با تار من
مایة امید او دیدار من
گر لب من لحظهای خاموش بود
سینه پر مهر او درجوش بود
در شب او نور پاک ماه من
آتش دل من، شرار آه من
آنکه پا تا سر محبت بود و بس
یا زمن غافل نمیشد، یکنفس
کیستی؟ دریای گوهرزای من
کیستی درعاشقی رسوای من
راستی اینها همان چشمان اوست
آن دو مست دلربای فتنه جوست
پس خداوندا، صفای آن کجاست
و آن نگاه آشنای آن کجاست
این همان لبهای عطرآگین اوست
جام مستی آور شیرین اوست
قند تکراری من، قندش چه شد
پس خدایا ناز و لبخندش چه شد
نازنینم از دو روئی ننگ داشت
کی درون سینه قلبی سنگ داشت
هرکس گر شد شبیه یار من
کی شناسد این دل بیمار من
کیستی، ناآشنائی، او ندای
راستی گر نیستی او، پس که ای
ای خدا، اوی من این دیوانه نیست
اوی من با قلب من بیگانه نیست
ای خدا یا باز ده او را بمن
یا ز جا بنیاد امیدم کن
شعر از هما میرافشار
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/12 ساعت 19:49 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
چند حکایت و داستان
ادامه مطلب را مطالعه نمایید
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/11 ساعت 16:5 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
پسر گمشده
بود یکی تاجر با اعتبار
داشت دو فرزند در آن روزگار
..............
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/10 ساعت 16:28 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
گنجی در کوزه های سفالین
دستان دردمندش همچنان کار میکرد . ترکیب میکرد آب و خاک را و کوزه ای شکل میداد؛ آنها بسیار بودند شاید به شمار برگ درختان ... نمی دانم شاید حتی به شمار خلقت آدمی ! ولی کوچک و بزرگ بودند و ظاهری دیگرگونه از هم داشتند. با این حال ؛ با فیضی یکسان گوهری بی نظیر و گرانقدر در میان هر کدام می گذاشت ....
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/10 ساعت 14:3 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
با طراوت های چشمت آسمانی می شوم
در عدم همراه روحت زندگانی می شوم
مهربانی نقش بسته در صداقت های تو
مثل نوری می درخشد در رفاقت های تو
با نفس هایت نگاهم آفتابی می شود می رسد
بر اوج و تا اعماق دریا می رود
تا تو باشی سیب سرخ خنده بر لب تازه هست
باغ سبز دلخوشی ها می شود یکباره مست
گر نباشی در خیابان های عشقت من کمم
من به امید نگاهت غنچه های مریمم
ای بهشت عشق من در رود چشمانت گمم
با ترنم های بارانت شبیه گندمم
آمدم در کوچه ی احساس عشقت بی صدا
پس کجا هستی شتابان تا به دیدارم بیا
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/07 ساعت 13:1 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري
يک ضرب المثل قديمي مي گويد
"از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري" .
در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد مرد زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است ضمنا" اسم من برايان آندرسون است فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد هر مبلغي مي گفت مي پرداخت چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد نکرده بود براي کمک به يک نيازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند .
او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود و آن وقت از من هم يادي کنيد خانم سوار اتومبيلش شد و رفت چند کيلومتر جلوتر، خانم، کافه اي ديد به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشک کند پيشخدمت لبخند شيريني داشت لبخندي که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانسته بود محوش کند آن خانم ديد که پيشخدمت بايد 8 ماهه حامله باشد با اين حال نگذاشته بود که فشار و درد تغييري در رفتارش بدهد آن گاه به ياد برايان افتاد وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود
پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني اين کار را بکن نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر مي کرد آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند
بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد شوهرش هم خيلي نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشيده بود به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت همه چيز درست ميشه دوستت دارم برايان آندرسون
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/02 ساعت 12:2 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
معجزه گل نيلوفر
این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است . اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد . روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است .
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/02 ساعت 12:2 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/21 ساعت 16:40 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/21 ساعت 16:39 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
داستان کوتاه
از
«کتاب بی سیاست،نوشته ی شاهین تهرانی»
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/20 ساعت 15:21 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
يك نكته از دكتر علي شريعتي
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/20 ساعت 14:9 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/10 ساعت 9:10 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
از قطره تا دریا!
قطرگی تا کی؟ خوشا دریا شدن
پرزدن از دام و در صحرا شدن.
«ایستایی» در خور «مرداب»هاست
جنبشی کن، در ره پویا شدن.
«قطره» چون پیدا بود، خود «قطره» است
میشود «دریا» ز «ناپیدا» شدن.
در دل شب با خیال عشق دوست ـ
لذتی دارد عجب، تنها شدن.
صیقلی کن جان زنگ آلوده را
تا بیابی، نعمت بینا شدن.
«حسن ظاهر» را رها کن «دل» بیار
این بود سرمایهی زیبا شدن.
با «خودآرایی» کسی عزت نیافت
حشمتی دارد «جهانآرا» شدن.
عشق و رسوایی، دو یار همدمند
پس چه ترسد عاشق، از رسوا شدن؟
«کار عاقل» برخدا دل باختن
«شغل مجنون» عاشق «لیلا» شدن!
تا زبان را برنبندی از دروغ ـ
در نیابی، لذت گویا شدن.
با دمی هر «مرده دل» را زنده کن
هست در تو، قدرت عیسا شدن.
فرصت «امروز» را از کف مده
جهل باشد در پی «فردا» شدن.
نزهتی دارد به گلزار دعا
اشکباران در دل شبها شدن.
حاصل اشک شانگاهی بود ـ
در سحر، چون برگ گلها، واشدن.
کار موسا گرکنی، موسا شوی
میتوان در سینهِی سینا شدن
صد «چراغ موسوی» در دست تست
جهد کن تا «معجز بیضا شدن»
میل تاریکی مکن، مهتاب باش
قطرگی تاکی؟ خوشا دریا شدن.
شعر از: زنده یاد مهدی سهیلی
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/06 ساعت 22:13 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
شبنم اشگ
دل دیوانه دیشب عالمی داشت
جدا زان چشم غمگینت غمی داشت
شبی بود و شرابی بود حالی
بداغ سینه سوزت مرهمی داشت
حریمی بود و ساغر پر می ناب
در آن خاموشی شب، محرمی داشت
چنان شد بی خبر از عالم جان
کزین عمر گران گوئی دمی داشت
نبودش شکوه از بی همزبانی
خدا را شکر، دیشب همدمی داشت
صفای این غم دیرین بنازم
که با دل رشتههای محکمی داشت
سحر چشم «هما» چون غنچه گل
هنوز از شبنم اشگی نمیداشت
شعر از : «هما میرافشار»
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/06 ساعت 22:11 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی٬ دست یاری
و گر یاری نداری لاله رخسار
بود یکسان به چشمت٬ لاله و خار
چمن بی همنشین٬ زندان جان است
صفای بوستان٬ از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
وگر جانان نداری٬ جان نداری
بهار عاشقان٬ رخسار یار است
که هرجا نوگلی باشد ٬ بهار است
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/01 ساعت 0:15 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
خوش بود باده گلرنگ در ایام بهار
خاصه در سایه گلهای دلارام بهار
به غنیمت شمر ای دوست٬ اگر یافته ای
روی زیبا و می روشن وایام بهار
سوی چمن٬ نوگل من می رود
گل٬ به تماشای چمن میرود
وقت بهار آمد و ایام گل
آه٬ که یار از بر من می رود
نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/01 ساعت 0:15 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
یک نکته از دکتر علی شریعتی
امروز روزی است که آفتاب از کویر طلوع نمی کند !
امروز و امشب را دستم به قلم نمی رود ،
نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/18 ساعت 23:1 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
این شعر از یکی از دوستان که تو کامنت گذاشته بود
با تشکر از دوست گلم ارغوان
نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/15 ساعت 15:28 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/10 ساعت 14:33 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
يك نكته از دكتر علي شريعتي

نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/10 ساعت 14:28 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
شعر و غزل و داستان
مدل های لباس
عکس و مطالب عاشقانه
مدل های مو وآرایش
دکراسیون داخلی
مدل کیف و کفش
عکس و مطالب طنز
جواهرات
اخبار و مطالب روز
طنین حق
مطالب علمی؛ فرهنگی و هنری
تصاویر روز
زمزمه انتظار
دانلود موزیک و نرم افزار ..
مقالات آموزشی - پژوهشی
پی نوشت ها
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY