تبليغاتX
...:: به عشق تو گرفتارم ::...

آسمان همچو صفحة دل من

آسمان همچو صفحة دل من

روشن از صبوهاي مهتاب است

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوش تر از خواب است

برلبم شعله‏هاي بوسة تو

مي شكوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره‏اي پرنور

مي‏درخشد ميان هالة راز

بي گمان زان جهان رويائي

زهره بر من فكنده ديدة عشق

مي نويسم بروي دفتر خويش

جاودان باشي اي سپيدة عشق


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/23 ساعت 23:40 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


شع

 

شوق ديدار دوست چه زيباست

انتظار اين ديدار زيباتر از شوق ديدار


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/23 ساعت 23:36 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


یک داستان

جوانمردی در صحرایی می گذشت . سنگی را دید که به سان قطره های باران پیوسته ازو همی چکید . ساعتی در آن نظر می کرد ... رب العالمین از کرامت آن دوست سنگ را به آواز آورد .

سنگ گفت : هزاران سال است که خداوند مرا بیافرید و از بیم قهر او و سیاست خشم او چنین می ترسم و اشک حسرت همی ریزم ...
آن جوانمرد گفت : بار خدایا ! این سنگ را ایمن گردان . جوانمرد برفت ، چون باز آمد همچنان قطره ها می ریخت . در دل او افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر خدا !

سنگ به آواز آمد که : ای جوانمرد ! مرا ایمن کرد ، اما در اول اشک همی ریختم از حیرت و بیم عقوبت و اکنون همی ریزم از ناز و رحمت


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/11 ساعت 15:34 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


یک نکته از دکتر علی شریعتی

دين « نه »

تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/11 ساعت 15:33 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


یک داستان

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم .


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/03/11 ساعت 15:32 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


بوی باران

بوی باران

شب تاریکی بود و باد سردی در دالاس می‌وزید که دکتر بیمارستان وارد اتاق دایانا بلسینگ شد. دایانا هنوز به خاطر عمل جراحی سست و بی‌حال بود.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/25 ساعت 9:43 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


قدری بیشتر

قدری بیشتر

گفتم مرو ای بود من ای تار من ای پود من

آتش مشو دودم مکن اینگونه نابودم مکن

عشق تو شد دمساز من پایان من آغاز من

بندی شدم بازم مکن، دیوانه از نازم مکن

غافل مشو از یاد من، بشنو دمی فریاد من

اینگونه نا شادم مکن، پر بسته آزادم مکن

آخر تو هستی جان من، پیمان من، ایمان من

دیگر پریشانم مکن، روبر رقیبانم مکن

ای عشق آتش زای من، سرمایة سودای من

از عالمی پروا مکن، عاشق شدی حاشا مکن

آخر بگو این شور و شر، در قلب تو دارد اثر؟

با بوسه‏ای همچون شکر گفت از تو قدری بیشتر

شعر از هما میرافشار

 


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/19 ساعت 23:10 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


شعر محكمه الهي

شعر محكمه الهي

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/18 ساعت 15:47 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


يك نكته از دكتر علي شريعتي

قسمتی از نیایش علی شریعتی

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

 خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.  

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.  

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.  

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.  

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.  

خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.  

خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.  

خدایا:مرا در ایمان آ« اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلقآ« باشم.  

خدایا:به من آ« تقوای ستیزآ» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.  

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.  

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز. 


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/14 ساعت 14:51 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


مرا بشکن

مرا بشکن

ترا با اشگ خون از دیده بیرون راندم آخر هم

که تا درجام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را،

بزلف دیگری آویزی آن گل‏های صحرا را

مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/13 ساعت 23:49 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


ناشناس

ناشناس

کیستی؟ معشوق دیرین منی

کیستی؟ رؤیای شیرین منی

این توئی آنکس که بندی بسته‏ام

از نگاه او بقلب خسته‏ام

آنکه رنجوریم، رنجوریش بود

وآنکه خاموشیم، مهجوریش بود

آنکه میخواند از نگاهم راز دل

وز لب خاموش من، آواز دل

آنکه جان من بجانش بسته بود

غیر من از عالمی بگسسته بود

این توئی آنکس که شب‏های دراز

با دل پرمهر من میگفت راز

آنکه بی من غیر من فکری نداشت

آنکه جز نام هما ذکری نداشت

هستی من بود و مستی بخش من

روح وجان ما یکی بود و دو تن

بود جانش بافته با تار من

مایة امید او دیدار من

گر لب من لحظه‏ای خاموش بود

سینه پر مهر او درجوش بود

در شب او نور پاک ماه من

آتش دل من، شرار آه من

آنکه پا تا سر محبت بود و بس

یا زمن غافل نمیشد، یکنفس

کیستی؟ دریای گوهرزای من

کیستی درعاشقی رسوای من

راستی اینها همان چشمان اوست

آن دو مست دلربای فتنه جوست

پس خداوندا، صفای آن کجاست

و آن نگاه آشنای آن کجاست

این همان لب‏های عطرآگین اوست

جام مستی آور شیرین اوست

قند تکراری من، قندش چه شد

پس خدایا ناز و لبخندش چه شد

نازنینم از دو روئی ننگ داشت

کی درون سینه قلبی سنگ داشت

هرکس گر شد شبیه یار من

کی شناسد این دل بیمار من

کیستی، ناآشنائی، او ندای

راستی گر نیستی او، پس که ای

ای خدا، اوی من این دیوانه نیست

اوی من با قلب من بیگانه نیست

ای خدا یا باز ده او را بمن

یا ز جا بنیاد امیدم کن

شعر از هما میرافشار

 


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/12 ساعت 19:49 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


چند حکایت و داستان

چند حکایت و داستان

ادامه مطلب را مطالعه نمایید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/11 ساعت 16:5 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


پسر گمشده

پسر گمشده

بود یکی تاجر با اعتبار

داشت دو فرزند در آن روزگار

..............


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/10 ساعت 16:28 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


گنجی در کوزه های سفالین

گنجی در کوزه های سفالین

 

دستان دردمندش همچنان کار میکرد . ترکیب میکرد آب و خاک را و کوزه ای شکل میداد؛ آنها بسیار بودند شاید به شمار برگ درختان ... نمی دانم شاید حتی به شمار خلقت آدمی ! ولی کوچک و بزرگ بودند و ظاهری دیگرگونه از هم داشتند. با این حال ؛ با فیضی یکسان گوهری بی نظیر و گرانقدر در میان هر کدام می گذاشت ....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/10 ساعت 14:3 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


شعر

با طراوت های چشمت آسمانی می شوم
در عدم همراه روحت زندگانی می شوم

مهربانی نقش بسته در صداقت های تو
مثل نوری می درخشد در رفاقت های تو

با نفس هایت نگاهم آفتابی می شود می رسد
بر اوج و تا اعماق دریا می رود

تا تو باشی سیب سرخ خنده بر لب تازه هست
باغ سبز دلخوشی ها می شود یکباره مست

گر نباشی در خیابان های عشقت من کمم
من به امید نگاهت غنچه های مریمم

ای بهشت عشق من در رود چشمانت گمم
با ترنم های بارانت شبیه گندمم

آمدم در کوچه ی احساس عشقت بی صدا
پس کجا هستی شتابان تا به دیدارم بیا


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/07 ساعت 13:1 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري

از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري

يک ضرب المثل قديمي مي گويد
"از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري" .

ميعادگاهدر نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد مرد زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است ضمنا" اسم من برايان آندرسون است فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد هر مبلغي مي گفت مي پرداخت چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد نکرده بود براي کمک به يک نيازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند .

او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود و آن وقت از من هم يادي کنيد خانم سوار اتومبيلش شد و رفت چند کيلومتر جلوتر، خانم، کافه اي ديد به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشک کند پيشخدمت لبخند شيريني داشت لبخندي که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانسته بود محوش کند آن خانم ديد که پيشخدمت بايد 8 ماهه حامله باشد با اين حال نگذاشته بود که فشار و درد تغييري در رفتارش بدهد آن گاه به ياد برايان افتاد وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود

پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني اين کار را بکن نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر مي کرد آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند

بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد شوهرش هم خيلي نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشيده بود به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت همه چيز درست ميشه دوستت دارم برايان آندرسون


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/02 ساعت 12:2 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


معجزه گل نيلوفر

معجزه گل نيلوفر

ميعادگاهاین داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است . اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد . روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است .


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/02/02 ساعت 12:2 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


داستان صداقت

داستان صداقت
 
روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/21 ساعت 16:40 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


نجات عشق

نجات عشق
 
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/21 ساعت 16:39 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


داستان کوتاه

داستان کوتاه

از

«کتاب بی سیاست،نوشته ی شاهین تهرانی»


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/20 ساعت 15:21 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


يك نكته از دكتر علي شريعتي

يك نكته از دكتر علي شريعتي

زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/20 ساعت 14:9 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


يك نكته از دكتر علي شريعتي

 يك نكته از دكتر علي شريعتي
از ? امانت ? تعابیر مختلفی شده است.

تصوف می گوید ? عشق ? است . مولوی می گوید ? اراده ? است . جمعی از علما ? علم ? دانسته اند و بعضی ? ولایت ? ، گروهی هم معتقدند که منظور از امانت مشخص ? حضرت علی(ع) ? است......

اما چرا قرآن خود این کلمه را مشخص بیان نکرده است ؟

چون این ویژگی زبان معجزه آسای قرآن است که کلمه ای انتخاب می کند که می توان معانی گوناگونی را از ابعاد مختلف آن استخراج کرد که در عین اینکه هیچکدام ( به تنهایی ) درست نیست ، همه درست هم هست.

چرا که امانت همه امکاناتی است که در خداوند است نه در سطح او و همه امکاناتی که در موجودات دیگر نیست و خاص انسان است و دلیل برتری و فضیلت او .

امانت مجموعه همه اینهاست .......... که به انسان سپرده شده اند.

امانت عبارت از آن ماده است که در وجود آدمی وارد شده و می تواند او را به سر حد عالی و مطلق تکامل قابل تصور در جهان برساند.

پس اراده ، اختیار ، آگاهی و شعور ، قدرت خلاقیت ، عشق ، معرفت ، حکمت و همه اینها و بسیاری چیزهای دیگر که ما هنوز نمی شناسیم و در انسان آینده می تواند تحقق و تجلی پیدا کند ، جزو ? امانت ? است.


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/10 ساعت 9:10 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


از قطره تا دریا!

از قطره تا دریا!

قطرگی تا کی؟ خوشا دریا شدن

پرزدن از دام و در صحرا شدن.

«ایستایی» در خور «مرداب»هاست

جنبشی کن، در ره پویا شدن.

«قطره» چون پیدا بود، خود «قطره» است

میشود «دریا» ز «ناپیدا» شدن.

در دل شب با خیال عشق دوست ـ

لذتی دارد عجب، تنها شدن.

صیقلی کن جان زنگ‏ آلوده را

تا بیابی، نعمت بینا شدن.

«حسن ظاهر» را رها کن «دل» بیار

این بود سرمایه‏ی زیبا شدن.

با «خودآرایی» کسی عزت نیافت

حشمتی دارد «جهان‏آرا» شدن.

عشق و رسوایی، دو یار همدمند

پس چه ترسد عاشق، از رسوا شدن؟

«کار عاقل» برخدا دل باختن

«شغل مجنون» عاشق «لیلا» شدن!

تا زبان را برنبندی از دروغ ـ

در نیابی، لذت گویا شدن.

با دمی هر «مرده دل» را زنده کن

هست در تو، قدرت عیسا شدن.

فرصت «امروز» را از کف مده

جهل باشد در پی «فردا» شدن.

نزهتی دارد به گلزار دعا

اشکباران در دل‏ شبها شدن.

حاصل اشک شانگاهی بود ـ

در سحر، چون برگ گل‏ها، واشدن.

کار موسا گرکنی، موسا شوی

میتوان در سینه‏ِی سینا شدن

صد «چراغ موسوی» در دست تست

جهد کن تا «معجز بیضا شدن»

میل تاریکی مکن، مهتاب باش

قطرگی تاکی؟ خوشا دریا شدن.

شعر از: زنده یاد مهدی سهیلی

 


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/06 ساعت 22:13 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


شبنم اشگ

شبنم اشگ

دل دیوانه دیشب عالمی داشت

جدا زان چشم غمگینت غمی داشت

شبی بود و شرابی بود حالی

بداغ سینه سوزت مرهمی داشت

حریمی بود و ساغر پر می ناب

در آن خاموشی شب، محرمی داشت

چنان شد بی خبر از عالم جان

کزین عمر گران گوئی دمی داشت

نبودش شکوه از بی همزبانی

خدا را شکر، دیشب همدمی داشت

صفای این غم دیرین بنازم

که با دل رشته‏های محکمی داشت

سحر چشم «هما» چون غنچه گل

هنوز از شبنم اشگی نمی‏داشت

شعر از : «هما میرافشار»

 


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/06 ساعت 22:11 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


شعر

روان پرور بود خرم بهاری

که گیری پای سروی٬ دست یاری

و گر یاری نداری لاله رخسار

بود یکسان به چشمت٬ لاله و خار

چمن بی همنشین٬ زندان جان است

صفای بوستان٬ از دوستان است

غمی در سایه جانان نداری

وگر جانان نداری٬ جان نداری

بهار عاشقان٬ رخسار یار است

که هرجا نوگلی باشد ٬ بهار است


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/01 ساعت 0:15 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


خوش بود باده گلرنگ در ایام بهار

خاصه در سایه گلهای دلارام بهار

به غنیمت شمر ای دوست٬ اگر یافته ای

روی زیبا و می روشن وایام بهار

سوی چمن٬ نوگل من می رود

گل٬ به تماشای چمن میرود

وقت بهار آمد و ایام گل

آه٬ که یار از بر من می رود


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 87/01/01 ساعت 0:15 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


یک نکته از دکتر علی شریعتی

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

امروز روزی است که آفتاب از کویر طلوع نمی کند !

امروز و امشب را دستم به قلم نمی رود ،


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/18 ساعت 23:1 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


شعر

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

این شعر از یکی از دوستان که تو کامنت گذاشته بود

با تشکر از دوست گلم ارغوان


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/15 ساعت 15:28 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
 یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت
گاوی خدایی می‌کند از سینه سینا بیا
رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت
زان طره‌ای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا
خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق
 ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا
ای جان تو و جان‌ها چو تن بی‌جان چه ارزد
خود بدن دل داده‌ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا
تا برده‌ای دل را گرو شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
ای تو دوا و چاره‌ام نور دل صدپاره‌ام
اندر دل بیچاره‌ام چون غیر تو شد لا بیا
نشناختم قدر تو من تا چرخ می‌گوید ز فن
دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت
کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا
ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا
ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا
مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین
تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا
شعر از مولانا


 

نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/10 ساعت 14:33 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


یک نکته از دکتر علی شریعتی

يك نكته از دكتر علي شريعتي


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ستاره شب در 86/12/10 ساعت 14:28 موضوع شعر و غزل و داستان | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting